تبليغاتX
هزار حرف نگفته




















هزار حرف نگفته

 

باريدن مهتاب از دعاي مادر است

 

 

ماه مرشد بر بالاي بسطام بود، سخن مي‌گفت. يعني که مهتاب بود. ماه

مرشد مشتي نور بر مزار بايزيد پاشيد، بر سنگي چليپايي که مناجاتي

بر آن کنده بودند و گفت که هزار و صد و شصت و شش بهار ازاين

مزار مي‌گذرد. ماه مرشد گفت: او که اينجا خوابيده است و نامش

سلطان‌العارفين است روزگاري اما کوچک بود و نام او طيفور بود و من

از او شب‌هاي بسياري به ياد دارم، که هر کدامش ستاره‌اي است، شبي

اما از همه درخشان‌تر بود و آن شبي است که او هنوز کودک بود،

خوابيده بود و مادرش نيز، سرد بود و زمستان بود و برف مي‌باريد و

به جز من که ماه مرشدم همه در خواب بودند. مادر طيفور لحظه‌اي

چشم باز کرد و زير لب گفت: عزيز‌کم، تشنه‌ام، کمي آب به من

مي‌دهي؟ پسر بلند شد و رفت تا کوزه آب را بياورد، اما کوزه خالي

بود. با خود گفت: حتماً در سبو‌ آبي هست. به سراغ سبو رفت. سبو هم

خالي بودو پس کوزه را برداشت رفت تا از چشمه آب بياورد.

 

سوز مي‌آمد و سرد بود و زمين ليز و يخبندان. و من مي‌ديدمش که

مي‌لرزيد و دست‌هاي کوچکش از سردي به سرخي رسيده بود. و ديدم

که بار‌ها افتاد و برخاست و هر بار خراشي بر سر و روي‌اش نشست.

چشمه يخ زده بود و او با دست‌هاي کوچکش آن را شکست و آبي

برداشت. به خانه برگشت، ساعتي گذشته بود. آب را در پياله‌اي ريخت

و بر بستر مادرش رفت. مادرش اما به خواب رفته بود و او دلش نيامد

که بيدارش کند. و همان‌طور پياله در دست کنار مادرش نشست. صبح

شد و من ديگر رفتم. فردا اما از شيخ آفتاب شنيدم که مادرش چشم باز

کرد و ديد که پسرش با پياله‌‌اي در دست کنارش نشسته پرسيد: چرا

نخوابيده‌اي پسرم.

پسر گفت: ترسيدم که بخوابم و شما بيدار شويد و آب بخواهيد و من

نباشم. مادر گريست و برايش دعايي کرد.

و از آن پس او هر چه که يافت از آن دعاي مادر بود. من نيز از آن

شب تاکنون هر شب بر او باريده‌ام. که باريدن بر او تکليفي‌ست که خدا

بر من نهاده است.

ماه مرشد اين را گفت و به نرمي رفت زيرا شيخ آفتاب از راه رسيده

بود.

 

عرفان نظر آهاری

 

عزیزتر از جانم روزت مبارک

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:49 توسط S.DEW.ALONE| |

 

می گویند ساده ام ....

میگویند تو مرا با یک جمله.... یک لبخند

به بازی میگیری

میگویند ترفندهایت,شیطنت هایت و دروغ هایت را

نمی فهمم...

میگویند ساده ام....

اما تو باور نکن....

من فقط دوستت دارم همین!

و انها این را نمیفهمند...!

ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:34 توسط S.DEW.ALONE| |

 

 

در پـــاکی ِ عــشـق ِ مـن مُـــردّد شـد و رفت !

او تــابـع ِ <هر چه پیش آید ،...> شــد و رفت !

گفتم : مگــر از نـعش ِ دلـــم... آخ دلـــــــــــم !!

از روی ِ جــنـازه ی دلـــم رد شــد و رفــــــت !!!


                     ادامه مطالب...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 1:14 توسط S.DEW.ALONE| |

 

کـــــــــاش هيـچـوقــت
آرزو نمي کردم کفش هاي مــادرم اندازه ام شود !

ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 21:58 توسط S.DEW.ALONE| |

 

تاریخچه نوروز ( پیشینه نوروز ) و فلسفه هفت سین

 

در آثار پیشینیان آمده است که این جشن را نخست جمشید برپا کرد.

 گویند در این روز جمشید بـه جنگ دیوان رفت و آنان را فرمانبردار خویش

ساخت. جمشید در این روز بر تختی نشست کـه دیوان آن را می بردند

و با آن به یک روز راه از دماوند به بابـل رسید. مردم در تعجب شدند و آن

روز را جشن گرفتند. پس از جمشید شاه سال به سال براهمیت و

فراگیری نوروز افزوده شد............

                            ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 23:42 توسط S.DEW.ALONE| |

 

خدایا...!!!

جای سوره ای

به نام " عشق " در قرآنت

خالی ست

که اینگونه آغاز شود :.و قسم به روزی که قلبت را می

شکنند

و جز خدایت

مرهمی نخواهی یافت....

ادامه  مطالب...


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 19:24 توسط S.DEW.ALONE| |

 

سپندارمذگان

 

روز عشق آریایی مبارک

 

ادامه مطلب...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 11:4 توسط S.DEW.ALONE| |

 



باید خودم را ببرم خانه
باید ببرم صورتش را بشویم
ببرم دراز بکشد
دل‌داری‌اش بدهم که فکر نکند
بگویم که می‌گذرد که غصه نخورد
باید خودم را ببرم بخوابد
“من” خسته است!

علیرضا روشن

ادامه مطالب را هم ببینید

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 19:53 توسط S.DEW.ALONE| |

 

 

به ادامه مطلب هم سر بزنید


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 19:24 توسط S.DEW.ALONE| |

 

دوســـت دارم این رو نوک پنجـــــه بلند شدن ها رو
و بوســــیدن لب های تـــــــــو را
همان لحظه هایی که تو یک عالمه مــَــــرد می شی
و مــَـــــن یک عالمه زن !!

 

♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

 

تنها باشي
روز تعطيل باشد
غروب باشد
باران هم ببارد
احساس ميكني
بلاتكليف ترين آدم دنيا هستي...!!

♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡
♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡❤♡

وقتی یه آدم میگه
هیچکس منو دوست نداره ،

منظورش از هیچکس
یک نفر بیشتر نیست . . .

همون یه نفری که واسه اون همـــه کسه !

................................................................................................

 ادامه مطالب رو هم ببینید


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 19:17 توسط S.DEW.ALONE| |


آخرين مطالب
» مــــادر
» قلم بغض می کند گاهی...
» تو خسته نشدی از بس من برایت عاشقانه نوشتم؟!!!
» آنهایی که بلند می خندد ، بی صدا گریه می کنند ....!
» سال نو مبارکـــــــــــــــ
» اعتماد المثنی ندارد.....
» سپندارمذگان
» آدم دلتنگ حرف حالیش نمیشود...
» عکسهای جدید
» آدم هـــــــا... فـرامـوش نـــمی‌کــــنند ... !!

Design By : RoozGozar.com


دریافت كد ساعت